زمزمه های من

دل های پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند... و امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست...

سلام...

سلام به تو که اینجایی..

این وبم داره خفم میکنه...اصلا خاطره ی خوبی ازش ندارم بجز یکی...

اونم داداشیمه..میخوام از داداشی گل و خوب و ماهم تشکر کنم..

خیلی دوسش دارم..

و اما تو....

میدونم میخونی اینو..میدونم....

امیدوارم موفق باشی...خوشبخت شی..

هرچقد هم طولش بدم فایده نداره....

مهم خدافظی است..حالا چه 50خط توضیح چه یک کلام...

مهم  خدافظی است...

وبم بسته نمیشه...

ولی دیگه آپ نمیشه...

میمونه تا خاطراتم چه خوب و چه بد برام بمونه..

براتون بمونه..

.

.

.

دستای من سرده یعنی که من تنهام

یعنی  ازت دورم یعنی تورو میخوام

دستای من سرده یعنی که دلتنگم

یعنی برای تو با گریه میجنگم

به عشق تو قسم به جون تو

میمیرم برات...

به جون تو،بدون تو

میمیرم برات...

دستای من سرده یعنی که دل کندی

یعنی که غمگینم اما تو میخندی

دستای من سرده یعنی که پردردم

یعنی دلم میخاد پیش تو برگردم

 


نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 10:11 ب.ظ توسط من نظرات |

happy new year in advance

Wish youin the year 1390. Have a happy

...and wonderful  days 

 Don't  too hard but your boss can say  to you

Take care of yourself. Buy some beautiful . I      hope drops     from the sky

so that you can buy or change a  and a . And never need to , just   and go to

  

...around the world

 It's a good idea to have more  and , but  don't eat too much . Do remember to  at least once a week

 No  with your honey, and don't be shy to say . Enjoy your romantic times  http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif

Best wishes to you & all your    Also have a nice 13 be dar

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند 1389 ساعت 01:36 ب.ظ توسط من نظرات |

می رم...

می رم تا آروم شم، تا چشمات بسته شه،

دیوار اتاقم از عکست خسته شه،

می رم تا بارون تورو یادم نندازه،

می رم یه جای تازه...

می رم یه جای تازه...

می رم با چشمای خیسو قلبی بی گناه،

می رم حتی نمی ندازی به من یه نگاه،

هر جا می رم اما بازم یادت میوفتم،

اینو به همه گفتم...

اینو به همه گفتم...

می رم جای من اینجا نیست،

عشق تو زیبا نیست،رویا نیست...

می رم جایی که دریا نیست،

اسم تو رو ما نیست،غوغا نیست...

کاش میشد تو ببینی من اینجا چه تنهام،

وقتی که تو نباشی به هم میریزه دنیام،

اینجا کسی نیست با چشمانی نازو روشن،

بی تو غریبم من...

بی تو غریبم من...

از هرجا رد میشم میاد عکست رو به روم،

سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم،

دارم آروم آروم مرگو به جون می خرم،

دیدی چه اومد سرم...

دیدی چه اومد سرم...

می رم جای من اینجا نیست،

عشق تو زیبا نیست،رویا نیست...

می رم جایی که دریا نیست،

اسم تو رو ما نیست،غوغا نیست...


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389 ساعت 11:40 ق.ظ توسط من نظرات |

موعد خانه تکانی فرارسیده

خانه تکانی نمیکنی؟؟؟؟؟؟

حیاط خلوت قلبت

انباشته از برگهای زرد پائیزیست

و برفهای زمستانی را کسی

از روی پشت بام خاطراتت

پارو نکرده است

پنجرۀ نگاهت را

که رو به بوستان خوشبختی

باز می شود

غبار غم گرفته است

بهار نزدیک است

خانه تکانی نمی کنی ؟

من همان کولی سرگردانم

که برف را

با دست گرم عشق

پارو می کنم

و شیشۀ پنجره را

با اشک شوق می شویم

و برگهای پائیزی را

در گوشه همان پارک

آتش می زنم

و خود را گرم می کنم

بهار نزدیک است

پنچره را باز کن

و دستی تکان بده

تا سال دیگر هم برگردم

 

 


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 04:49 ب.ظ توسط من نظرات |

وای بچه ها!!!

دیشب اینجا برف اومد..چه برفی...

خیلی قشنگ بود..2تا از عکس های دیشب و براتون میزارم..ببینین چقد قشنگه!!

.


نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1389 ساعت 12:29 ب.ظ توسط من نظرات |

سلام دوستای خوبم..چطورین؟؟؟

قالبم قشنگه یا عوضش کنم؟؟

این یکی آپم یکم تغییر کرده با قبلیام..اونم اینکه مشارکتیه..یعنی بعد از خوندنش میخوام نظرتونو حتما بگین یا به عبارتی به سوال هام جواب بدین..

تا حالا آرزو داشتین؟؟؟چند تا؟؟؟؟رسیدین بهشون یا آرزو هاتون برای آینده است؟؟؟قشنگ ترین آرزوی شما چیه؟؟؟

به داداشم گفتم..آرزوی تو چیه؟؟میدونین چی گفت؟؟؟؟تا دو روز داشتم میخندیدم...

گفت آرزو دارم خدا به تو عقل بده..و فک نکنم به آرزوم برسم!!!! J

خیلی با داداشم دوستم..همیشه با هم شوخی میکنیم..

تا حالا یه دفتر خاطرات داشتین؟؟؟تا حالا از چیزایی که براتون اتفاق افتاده نوشتین؟؟

من یه دفتر خاطرات داشتم...از 10سال قبل دارم...ولی یه مدتی بود چیزی نمینوشتم..تقریبا از وقتی وبلاگمو شروع کردم..فک کنم 1.5سال میشه..امروز دوباره نوشتم توش..آرزویه داداشمو نوشتم توش...

داشتم همینطوری ورق می زدم دفترمو یاد دوستام افتادم..از آرزوهای بچگیمون با دوستام توش نوشته بودیم....

کلاس دوم راهنمایی با دوستم آرزو کرده بودم :"خدایا!!!فقط نمره ریاضیمو 20بشم..دیگه هیچ آرزویی ندارم!!!!"

خیلی خندیدم..چه آرزوهایی داشتم من!!!حالا اصلا نمره اونطوری مد نظرمون نیست..حالا آرزوهام فرق کرده..حالا دیگه نمره آرزوی من نیست..دعا میکنم خوب بشم اما آرزوم نیست..

حالا بزرگترین آرزوی من اینه که دیگه آرزویی نداشته باشم!!!

اگه دفتر خاطرات ندارین..از همین الان شروع کنید..برای4-5سال دیگه خیلی خوبه..خیلی قشنگه...خیلی جالبه...

وسط یکی از صفحه هام دوستم برام قشنگ ترین برگ گل رزی که تو عمرم دیده بودمو چسبونده بود..خیلی قشنگ بود..سوم راهنمایی یک گل رزی دیدم که تاهنوز به قشنگیه اون ندیدم..اما برای روز معملم آورده بود و نمیتونست بهم بده..یکی از گلبرگاشو کند و بهم داد..الان دیگه رنگ اون گلبرگ رفته و اصلا قشنگ نیست اما خاطره ی قشنگی برای من داره..

کلاس اول راهنمایی تازه خودکارایی اومده بود که برق میزد..اکلیل داشت..منم صورتی و نقره ای و سبزشو داشتم...خیلی دوسشون داشتم..اولین جایی که نوشتم تو دفتر خاطراتم...خیلی الان خنده داره...همش به بچگیم میخندم...

یا مثلا 6سال قبل..اولای دوم دبیرستان که بودم موبایل خریدم..بعد دکمه silenteگوشیمو نمیدونستم کجاست..یه بار که برده بودم دبیرستان(البته تو دبیرستان ما از سال سوم دبیرستان آزاد بود..)وسط کلاس گوشیم زنگ خورد..معلممون نمیدونست ماله کیه..هرچی هم گفت ماله کیه بچه ها گفتن نگو که موبایلتو نگیرن...منم نگفتم...رفت ناظممونو آورد!!!

منم تا اومدم بگم مال من بوده بچه ها هیس کردن..منم نگفتم..اونم گفت همه مانتو هاشونو دربیارن و بدون مانتو برن بیرون...!!!!

میخواست موبایلارو پیدا کنه...از32نفر26تا موبایل پیدا کرد!!!!!!  J

ولی چون تعداد زیاد بود هیچی نگفت!!!

بعد به بچه ها گفتم چرا نزاشتین بگم...گفتن:آخه ما هم میدونستیم داریم و چون تعداد زیاده گیر نمیده خواستیم وقت کلاس بگذره!!

اینقد از این خاطره ها دارم من!!!همه رو تو دفتر خاطراتم نوشتم...

من تو دبیرستان خیلی شیطون بودم...خیلی..البته همه میگن الانم شیطونم ولی اون موقع دیگه خودم میدونم چقد شیطون بودم..

همیشه میگم سر پل صراط معلمای دبیرستانم جلوی منو میگیرن و میندازنم پایین!!! J

خب حالا شما بگین...یه خاطره ی قشنگتونو بگین..اگه دوست داشتین از آرزوتونم بگین..یا آرزویی که قبلا داشتین و حالا بهش رسیدین...

خیلی قشنگه وقتی ببینیم یه دوست..یه خواهر یا برادر..یا هرکسی به آرزویی که داشته رسیده و الان خیلی خوشحاله..

من که همیشه دعا میکنم همه به هرچی می خواهند و صلاحشونه برسن..اما نمیدونم خدا دعای منو برآورده میکنه یانه!!

پ.ن1 : دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرن و بعضی ها که لیاقت تو رو ندارن ،در تو غرق بشن!!

پ.ن2:ولنتاین مبارک...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن3:قالبمو دوباره عوض کردم!!!!احساس کردم خیلی سیاه بود..اینطوره بهتره..نه؟

 


نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت 03:06 ب.ظ توسط من نظرات |

تو که رفتی دیگه شب شد..شب شد

شب من پر از هراس و تب شد..

میون بغض شکسته ی صدام،گریه مهمون غم هر شب شد

خودمو به دل حسری دادم،دلمو به غصه عادت دادم

شب های سیاهم طی شد نرسید اما به تو فریادم..

تو که رفتی دیگه شب شد..شب شد

شب من پر از هراس و تب شد..

حالا من موندمو یه دنیای پر از غم،یه نگاه آشنای چشم به راه

تو رو هر روز میبینم از نور به نور

میدونم وقتی که از راه برسی،شب های سرد و سیاه سحر میشه

با نگاه مهربون عاشقت گل حسرت میریزه،پرپر میشه

تو که رفتی دیگه شب شد..شب شد

شب من پر از هراس و تب شد..


نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 07:23 ب.ظ توسط من نظرات |

*ای خوب...*
*
حرف هایم را با تو خواهم گفت*
*
و تو با من نیز...؛*
*
ما برای هم خواهیم شکفت...؛*
*
نوش دارویی هست...*
*
سببی نیست که بیداری هرگز نرسد*
*
و من از بوی تو معطر نشوم...؛*
*
سببی نیست که فردا نشود *
*
ما به هم می پیوندیم*
*
این را می دانم...؛*
*
عشق لفظ غلطی نیست*
*
چرا می ترسی ...؟*
*"
نردبانی از عشق برایم بفرست*


نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1389 ساعت 04:42 ب.ظ توسط من نظرات |

***تکیده و تنها***

بگو دلت رو به کجا رسوندی

که قلب عاشق من و سوزوندی

دل به کی دادی به چی دل سپردی؟

بریدی از من به کی دل سپردی؟

چی شد که قلب تو ازم دور شد؟

دلت به چی این همه مغرور شد؟

رفیق نیمه راه من چی بگم؟

این غم وامونده رو با کی بگم؟؟

دلت به دوریه من چه جوری عادت کرد؟

چه زود دل سنگت به دوری عادت کرد!!

تو بیخیالیو من میون این غم ها..یه روز میمیرم تکیده و تنها..

چجوری از این همه دوری بگم؟

چجوری از رنج و صبوری بگم؟

به کی بگم دلبر دل سپرده

دوری تو چی به سرم آورده...

خاطره اتو پیش روم گذاشتم

من که برات سنگ تموم گذاشتم

چرا نخواستی منو باور کنی؟؟

حتی یه لحظه با دلم سر کنی؟؟

دلت به دوریه من چه جوری عادت کرد؟

چه زود دل سنگت به دوری عادت کرد!!

تو بیخیالیو من میون این غم ها..یه روز میمیرم تکیده و تنها..


نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1389 ساعت 07:46 ب.ظ توسط من نظرات |

من به گلزار تو آیم نفسی با دل زا ر

من به دنبال تو با پای پیاده کوه به کوه

تو کجایی که شوم در قدم پای تو خوار

به تو دل بسته ام..به خدا خسته ام..

بی قــــــــرارم

دل شکسته ام به ناز..ز تو خسته ام دلا

به دلم رحمی کن...

ز فراغت شده شب ،کار من ناله و تب..

به کنارم بیا

 


نوشته شده در چهارشنبه 22 دی 1389 ساعت 11:51 ب.ظ توسط من هیچ |

 

یك روز سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ كوچك ایجاد شده درپیله نگاه كرد.

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه كمك كند و با قیچی پیله را باز كرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد!

 در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.

« من به  هر چه که خواستم نرسیدم ...

اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»

The Problems are Opportunity

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی..

                           


نوشته شده در جمعه 17 دی 1389 ساعت 11:49 ق.ظ توسط من نظرات |

میگن دوست داشتن یعنی کسی تو قلبت باشه
اگه دوست داشتنو به زبون بیاری بهش میگن مودت
اگه هم تو قلبت باشه ، هم به زبون بیاری ، و هم بخاطرش هرکاری بکنی
تازه عاشق شدی
البته نه این عشقی که رو بوم همه داره میچرخه
بگذریم
اگه بگم عاشقتم دورغ گفتم چون کاری نمیتونم برات بکنم
ولی میتونم بگم دوستت دارم...

.

.

بعد نوشت:قالب جدیدم قشنگه؟؟


نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 ساعت 11:01 ب.ظ توسط من نظرات |

سلام..خوبین؟؟بالاخره اومدم!!!

برام خیلی سخت بود..آخه من هر روز وبمو چک میکردم..الان 9 روز شد!!!

اولا از همه.. از تک تک شما ممنونم...

یه شعر خیلی کوتاه  و زیبا بخونید..بعدش یه عالمه باهاتون حرف دارم...

لطفا این پستمو تا آخر بخونید..ممنون

اسم شعر <<عشق تو >> ست:

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

می خواهم عشقت ، در دل بمیرد

میخواهم تا دیگر ، در سر یادت ، پایان پذیرد

هر عشقی می میرد، خاموشی میگیرد

عشق تو نمی میرد

باور کن ، بعد از تو، دیگری در قلبم

جایت را نمیگیرد

امیدوارم به نظر شما هم قشنگ بوده باشه..اگه نشنیدید توصیه میکنم به همتون!!وقتی میخاید آروم بشید اینو گوش کنید..از ترانه های قدیمیه عارف هست..فوق العاده آرومه..

دوما:

من خیلی خیلی خیلی خیلی از همه شما دوستای گلم ممنونم منو فراموش نکردیدو اومدید..وقتی میبینم چقد مهربونید و میاید یه دنیا خوشحال میشم..ممنونم از تک تک شما..

یه چیز خیلی جالب بگم!!!کامنتای پست قبلیمو که دیدم خنده ام گرفت...اکثرا اومدنو کامنت خصوصی دادن!!!!خیلی هاتون اومدین و خصوصی از من دلجویی کردین..وقتی خوندم خیلی خوشحال شدم..جدا میگم..این همه دوست مجازی داشتم؟؟ جالب بود برام اینکه اومده بودن گفته بودن اگه میخای میتونی باهام دردل کنی!!!خیلی جالب بود...ولی من درددلی ندارم!!

ولی از تک تکتون ممنونم که اومدین و منو دلداری دادین..خیلی خوبه تو دنیای مجازی آدم اینقد دوست داشته باشه..ولی اگه تو دنیای واقعی اینطوری بود هیچ کس احساس تنهایی نمیکرد..اینطور نیست؟؟؟

درضمن ..یه چیزی...اون پسری که ازش گفتم...من علاقه ای بهش نداشتم و ندارم و نخواهم داشت ..واقعا خوشحالم داره ازدواج میکنه..براش از ته قلبم آرزوی خوشبختی میکنم...اما یک واقعیاتی هست که من میدونم...به من ربطی نداره ولی به همسرش مربوط میشه..من به همسرش نمیگم ولی امیدوارم بدونه...چون اگه ندونه به مشکل برمیخوره

آهان...یه چیز دیگه هم یادم اومد...اون مشکلاتی که برام پیش اومده بود هیچ ربطی به اون نداشت...در واقع میشه گفت، مشکل نداشتم من..دغدغه هایی داشتم که فقط فکرم درگیر اون ها هم بود....بهرحال گذشته..آخه خیلی ها فکر کردن مشکل من به اون برمیگرده و تو کامنتاشون گفتن باید فراموشش کنم..اون اصلا تو فکر من نبوده که بخوام فراموشش کنم..فقط مثل بقیه در برابر خبر ازدواجش واکنش نشون دادم..همین..از شما دوستان گلم ممنونم راهنماییم کردین ولی واقعیت اینه اون برای من مهم نیس

یه چیز دیگه بگم: از همه مهم تر...من با مشکلاتم به نبرد رفتمو اومدم!!!برای اولین بار احساس کردم از پس مشکلام برمیام..خیلی الان احساس میکنم آرومم..من تو چندتاش موفق شدم

از4تا دغدغه ام 3تاشو کاملا رفع کردم..البته یکخورده یکیشون اذیتم کرد ولی حلش کردم..لااقل اینطوری احساس میکنم.. یکیش مونده..مثل یارانه ها در دراز مدت اثرش معلوم میشه...به الان ربطی نداره..کاریش نمیتونم بکنم!!

یکی از دغدغه هام کار بود!!!بچه ها من کار پیدا کردم!!!خیلی خوشحــــــالم..چون همیشه دوست داشتم کار کنم..البته گفتم بعد از اتمام این ترم دانشگاهم میرم ولی جام محفوظه!!! تازه اگه خوب کار کنم میتونم از مدارکی که جمع میکنم و تحقیقاتی که انجام میدم به عنوان موضوع دفاع ام(پایان نامه ام) استفاده کنم..البته هنوز مونده ولی  خب فکرم راحت تر میشه..

فقط چند تا خواسته ی کوچیک دارم...برای خدا کاری نداره..هیچ کاری نداره...امیدوارم خدا بهم کمک کنه..ولی مشکل خاصی نیست..بازم خداروشکر...

راستی امتحانات داره شروع میشه.. اکثر شما ها هم دانشجویید..بیاید همگی با هم برای هم دعا کنیم..شاید یک فرجی بشه و من امتحانامو خوب بدم!!!!!!

بازم از تک تک شما ممنونم...خیلی گلید..خیلی بهتون افتخار میکنم..

ممنونم از تک تک شماها..

ببخشید سرتونو دردآوردم


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1389 ساعت 05:03 ب.ظ توسط من نظرات |

دوستان...برای من دعا کنید..ذهنم خرابه..از چند جا و چند موقعیت روی من فشاره..الان احتیاج به سکوت دارم...به تنهایی..به تنهایی برای  تنها بهانه ای که الان نیست..تنها بهانه ای که از خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم نباشه..خودم تصمیم گرفتم ، بنا به دلایلی.. فراموشش کردم..دیگه برام مهم نبود..دیگه اینکه ببینمش یا نه برام مهم نبود..میدیدمش اما انگار نبود..انگار چشمام اونو نمیپذیرفت..گوش هام صداشو نمیشنید.. زبانم قادر به حرف زدن باهاش نبود..بهش احترام میزاشتم..ولی مثل بقیه بود برام..ولی..ولی الان..ولی الان که تنها بهانه ی یکی دیگه شده میبینم شاید اشتباه بود..شاید..از تصمیمم ناراحت نیستم..شاید اشتباه بود اونطوری باهاش برخورد میکردم.. شاید اشتباه بود میزاشتم اذیت بشه..نمیدونم چراعادت کرده بودم بهش..البته به قول دوستام هرکسی تو شرایط من و اون بود مثل من رفتار میکرد..بعد از1.5سال مثل من رفتار میکرد..بهش عادت میکرد..نمیدونم الان ..الان که 1سال میگذره چرا به یادش افتادم با اینکه هنوز برای من اهمیت نداره..هنوز فک میکنم تصمیمم درست بوده..ولی الان که میخواد ازدواج کنه فک کردم اون دختر..اون چی؟؟؟اون همه چیزو قبول کرد؟؟میدونه یا نه؟؟؟میدونه که..نمیدونم...الان بیشتر فکرم مشغول دختره است..نمیدونم خبر داره اون چیکار میکرده؟؟چجوری بوده؟؟ میدونسته و الان قبول کرده ازدواج کنه؟؟؟یا نمیدونه...

فک کنم هر کسی باشه..مثل من..با اون شرایط نمیسازه..کنار نمیاد..

بهر حال آرزوی خوشبختی میکنم براشون..

واقعا خوشحالم که داره ازدواج میکنه چون منم راحت میشم!!!

کاش همه چیز همون جوری بود که دلمون میخاست..

میگن هیچ چیزیو به زور از خدا نخواین..اما خیـــــــلی سخته..خیــــــلی..

اما حالا..حالا که یکی دیگه رو میخوام..اینکه بخوای و بگی نمیخوای..اینکه از خدا بخوای و جوابی نگیری..

اینکه امیدت به خدا باشه و ببینی اون رفت..عشقت رفت..عشق واقعیت وامیدت رفت..تنها بهانه ی واقعیت رفت..از اول هم نبودولی امید داشتی و باز هم رفت.. اونجاست که میگن خدا صلاح ندونسته!!!

نمیدونم چرا فقط برای من خدا صلاح نمیدونه؟؟؟؟

نمیدونم چرا من باید ذهنم خراب باشه؟

این شعر بیان کامل احساسمه..

به کسی تقدیم میکنم که واقعا دوسش دارم...درسته مال هم نمیشیم اما فرقی نمیکنه..تنها بهانه ی الانم..نه تنها بهانه ی قبلی که دوسش نداشتم و از روی اجبار بود..

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید!!
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه ی بودن وا بود..
و خدا می داند..
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود..
دور اما چه قشنگ
تا روم تا در دروازه نور
تا شوم چیده به شفافی صبح...

 

فعلا میرم و نمیتونم 7-8روزی بیام...

دلم برای تک تک شما تنگ میشه..دوست دارمتون..فعلاً...

دعا یادتون نره..

 


نوشته شده در شنبه 27 آذر 1389 ساعت 03:37 ب.ظ توسط من نظرات |

                            عاشقونه نگام نکن

                       نزار دوباره بشکنم

                   نزار تو این غروب سرد

      از همه چی دل بکنم

نزار صدای نفسهات

     بغض صدامو بشکنه

                 که این سکوت لعنتی

                        تنهاترین حرف منه

                             عاشقونه..عاشقونه..

                         عاشقونه نگام نکن...

                    با نامهربونی نگات 

          چشامو بارونی نکن

               واسه عشقِ بیدلیل

        قلبمو قربونی نکن

             نگاه سردمو ببین

                     دیگه دل ازت نمیبره

                         هیچکی واسه عاشق شدن

                    قلب یخی نمیخره..

               عاشقونه نگام نکن

          نزار دوباره بشکنم

    نزار تو این غروب سرد

         از همه چی دل بکنم

                نزار صدای نفسهات

                    بغض صدامو بشکنه

                           که این سکوت لعنتی

                        تنهاترین حرف منه

 


نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر 1389 ساعت 04:18 ب.ظ توسط من نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak